بعد از تو تنهایی تنها عنصری نبود که از خودش انرژی ساطع می کرد. بعد از تو، آینه، سیگار، مستی و خواب هم دوش آدوش من بودند. این روزها با آینه حرفم می شود، می گوید تو دیگر نمی آیی، مهربانکم، بگو که حقیقت نیست
پشت دروازه ی خانه ی مان
مورس می کنم آمدنم را
تا مبادا بشکند خواب نازکت
و یا اگر بیداری ... گنجشک بشوی.
می زنم تک ... تک به پنجره ی اتاقم
یک نفس می گیرم
دوباره شاید سفر کنم خیابان این خانه ی تاریک را
یادم که می آید کسی در خانه ام نیست .
29/9/1391
Time : 10:28
صبح دوشنبه قائمشهر
برچسب:
نویسنده: جعفر بخشیان