یک عاشقانه ی ساده
-
تاریخ: 1392/5/6 ساعت: 3:40
پشت این شهر خاموش بی شقایق بی شعر سهراب دل بستم به رویات دل بستم به یک خواب به راهی که قدمهاتو تک تک، دون دونه شمرده به خدایی که امشب هواتو تو سرم اورده دل بستم به شال حریری که از پیلش پروانه ها دور سرت مث چنار توی پاییزی برگا افتادن دو رو برت مث تموم گلها وا میشه غنچه رو لبت تو میخندی و من بیدار م...
سرد است!!!
-
تاریخ: 1391/12/18 ساعت: 6:56
سخت سردم شده سرمای سبزجامه ی بهار این نمی دانم چندمین بهاری ست که سر میکنم!!! بی تو بودن را وحشیانه در سینه حبس می کنم. هضم گاه نفس هایی که سرکشیده با واژه واژگان اسم تو؛ سخت سردم شده؛ بهاری پیداست در من اما پاییزی پنهان! سرما خورده ی سرسنگین سرمست سرشار ... از تمام ناگفته هایی که مرا در شعر می گو...
تو که رفتی!!!
-
تاریخ: 1391/12/14 ساعت: 5:22
تو که رفتی انگار ماه پشیمان شد و باز هم انگار خدا هم همینطور. پاییز به هیچ درختی نرسید و کسی هیچ کسی میوهای نچید. ماه رفت روز و شب یکی شد انگار در آسمان تو که رفتی دیگر هیچ احساس عاشقانهای ندارم و اطمینان دارم از درونم هم گناه رفت. با تو رفت هرآنچه بود و خواهد از من با تو رفت حتی چیزهایی که با...
نفرین
-
تاریخ: 1391/11/20 ساعت: 19:39
ما به هم نفرین شدهایم جدا جدا در کنار هم تو به انتهای من رسیده من هنوز در انکار تکرار هم جاماندهایم از خود اما با همدیگریم ما به هم نفرین شدهایم دو جامانده در پیکار هم. من باور ندارم این تکرار را این تکرار دو علامت سؤال انکار هم. ما به هم نفرین شدهایم مثل این کوه ستبر و روبهرو گاهی پندار یک اس...
خفتان لحظه ها
-
تاریخ: 1391/11/20 ساعت: 19:25
چه وقت تنگی!!! نه غروب ... نه وقتی که رفتی. لحظه ای که انگار صدایی درون خانه می پیچد: سلام ...
خیابان گرد
-
تاریخ: 1391/11/20 ساعت: 3:13
پشت دروازه ی خانه ی مان مورس می کنم آمدنم را تا مبادا بشکند خواب نازکت و یا اگر بیداری ... گنجشک بشوی. می زنم تک ... تک به پنجره ی اتاقم یک نفس می گیرم دوباره شاید سفر کنم خیابان این خانه ی تاریک را یادم که می آید کسی در خانه ام نیست . 29/9/1391 Time : 10:28 صبح دوشنبه قائمشهر
اتفاق عاشقی
-
تاریخ: 1391/11/20 ساعت: 3:07
و ناخودآگاه عاشق هم شدیم چه قدر لذت بردیم از این که نمی دانیم چرا عاشق شده ایم شاید تو دیگر نمی خندی به حرف هایم که عاشقانه است؟ و شاید من هم بهتر درک می کنم لذت سکوت تو از ... سکوت است. دوست دارم باز هم بشکند نه این بار حریم بل که سکوت تو... مثل آیینه در قبال زیبایی بگذار بشکند صدایت این بلند آی...
باور
-
تاریخ: 1391/11/19 ساعت: 18:07
اگر باور داشتیم که برای زندگی آفریده شدهایم خدا هم جرأت کشتنمان را نداشت ... اگر ...
خردکی توهماتم
-
تاریخ: 1391/11/19 ساعت: 6:24
من: خُب ... خواب و سیگار و عرق و بارون که به چشاو ریه ها و دین و مذهب و سینه ام حرامه ... من چه طور شبای بی تو رو با تنهایی هام سر کنم؟ ... هان!!! مهربونکم: چشاتو که ببندی ... نه خوابی هست ... نه هیشچی ... فخط و فخط منم من: دورت بگردم ... دور مهربونیت بگردم ... چشای بسته که معضل مغز مخشوشمه ... نمیش...
جشن مسکّن ها
-
تاریخ: 1391/11/18 ساعت: 20:17
می بینم که در خیابان ها، می تابی و خورشید به جای تو می دود. و چشم که باز می کنم شب است، لعنتی می بینم که کابوس ها احاطه ام کرده بودند، و تو نبودی و قرص ها، خوابم کرده بودند. به لیوان آبی نگاه می کنم که حباب ها درونش بازی می کنند، و بالای سرم نصفه نصفه خیره شده به من، و برگی دیگر از قرص هایم. با خودم...