بعد از تو تنهایی تنها عنصری نبود که از خودش انرژی ساطع می کرد. بعد از تو، آینه، سیگار، مستی و خواب هم دوش آدوش من بودند. این روزها با آینه حرفم می شود، می گوید تو دیگر نمی آیی، مهربانکم، بگو که حقیقت نیست
می بینم که در خیابان ها، می تابی و خورشید به جای تو می دود. و چشم که باز می کنم شب است، لعنتی می بینم که کابوس ها احاطه ام کرده بودند، و تو نبودی و قرص ها، خوابم کرده بودند.
به لیوان آبی نگاه می کنم که حباب ها درونش بازی می کنند، و بالای سرم نصفه نصفه خیره شده به من، و برگی دیگر از قرص هایم. با خودم می گویم: « چرا پنجره ها باز نیست که هوایی رفت و آمد کند؟ نفسم گرفته آخه ... مگر امروز هم دیگر هوایی ندارد خدا». بعد دوباره قرصم را با همان لیوان، تنها با لبی تر کردن، پایین م برم، بی آنکه تو باشی، و تمام غصه ام شده همین؛ که تو نیستی.
مسکّن ها تکرار می شوند، خودشان درونم با هم قرارداد دارند. چشم ها عادت، و مغز هم اعتیاد. ذهن هم فراری سابقه داری شده، سال هاست دیگر چیزی به یاد نمی آورم، حتی اسم تو را.
ذهن کوچک تلنگری می زند از دور:
به یاد می آورم شب هایی را که نخوابیدن هایی داشتم، و چیزهای را می شمردم، آن چیزها چه بود؟
...
و چون یادم که نمی آید، بی خیال، جرم هایم را با وجدان دردل می کنم.
...
این موقع شب وجدان هم خواب است. و تنها چیزی که یادم می آید، شاید، این است که جرمی مرتکب نشده ام.
و به امید جوان مردی تأثیر مسکّن ها بعد تو ...
دوباره به کابوس ها لبخند می زنم.
02:15
24/10/1391
بامدادان روز یک شنبه
برچسب:
نویسنده: جعفر بخشیان