بعد از تو تنهایی تنها عنصری نبود که از خودش انرژی ساطع می کرد. بعد از تو، آینه، سیگار، مستی و خواب هم دوش آدوش من بودند. این روزها با آینه حرفم می شود، می گوید تو دیگر نمی آیی، مهربانکم، بگو که حقیقت نیست
پشت این شهر خاموش
بی شقایق بی شعر سهراب
دل بستم به رویات
دل بستم به یک خواب
به راهی که قدمهاتو
تک تک، دون دونه شمرده
به خدایی که امشب
هواتو تو سرم اورده
دل بستم به شال حریری
که از پیلش پروانه ها دور سرت
مث چنار توی پاییزی
برگا افتادن دو رو برت
مث تموم گلها
وا میشه غنچه رو لبت
تو میخندی و من
بیدار میشم، جدا مشم از تنت
04/05/1392
قائمشهر
برچسب:
نویسنده: جعفر بخشیان